حكيم زجاجى

893

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

ورا شد همه ملكت روم و شام * بر اين كار بگذشت سالى تمام بساسيرى آن مير بازور و فر * چو خورشيد بر آسمان برد سر چو بالاتر از چرخ رفت آن دلير * دگربار آمد نگون سر به زير بجنبيد سلطان عالم ز جاى * به اسب اندرآورد چون پيل پاى مدد خواست سلطان ز دربند روس * بياراست لشكر چو موى عروس ز آران و ارمن ، ز مازندران * سپاهى بر او جمع شد بىكران ز حد خراسان بيامد سپاه * جهان گشت از گرد لشكر سپاه به هربار چترش برآمد به مهر * تو گفتى مگر بود گردان سپهر بجوشيد لشكر چو دريا ز موج * سپه طلب‌طلب آمد و فوج‌فوج ز دو ره ( ؟ ) به بغداد كردند روى * زمين شد پر از فتنه و گفت‌وگوى فرستاد لشكر شه دين‌پرست * همه راه‌ها را ز اول ببست گرفتند بر باد پوينده راه * بدان تا ندانند راز سپاه همىرفت ز آن‌سان شهنشاه نرم * دلش بود از كار بدخواه گرم سر رايت شه به پروين كشيد * چو نزديكى آب عينين ( ؟ ) رسيد سعادت بدان شاه بنمود روى * چو صاحبقران بود آن نامجوى به بدخواه شه بخت بنمود پشت * دگربار شد روزگارش درشت مهارش [ چو ] آگه شد از كار شاه * كه آمد چنان كامران با سپاه بر قائم آمد ببوسيد خاك * دلش كرد از كينهء خويش پاك بياورد اسبى به همراه زر * به گردن درافكنده طوق كمر ورا بر سمند سعادت نشاند * وز آن جايگه تيز لشكر براند بيامد به نزديك سلطان چو باد * به ده جا برش خاك ره بوسه داد چو از دور قائم پديدار شد * شهنشاه طغرل سبكبار شد پياده شد از اسب و رخ بر زمين * نهاد آن شهنشاه باداد و دين ببوسيد خاك زمين را به مهر * اگر چند بد ، بر ز گردان سپهر هم اندر زمان كار قائم بساخت * به جان چنگ آن بندگىها نواخت فرستاد او را به بغداد باز * مقام خلافت به دو داد باز از آن پس دو ده سال ديگر بزيست * شب و روز از درد دل خون گريست